عناصر مديريت استراتژيك:پایان نامه درمورد استراتژی

عناصر مديريت استراتژيك

برای آشنایی با فرآیند مدیریت استراتژیک ابتدا لازم است عناصر آن را شناخت. این عناصر عبارتند از رسالت ، اهداف شركت و استراتژیست ها يا برنامه ريزان که فرآیند مديريت استراتژيك توسط آن ها عملي مي شود. استراتژيست ها همان مديران عالي شركت مي باشند كه رسالات و اهداف معمولا توسط آنان انتخاب و تدوین می شوند. دو پرسش مهمی که استراتژیست در تمام احوال با آن مواجه است عبارتند از :

  • فعالیت شركت چیست ؟
  • چرا شركت این فعالیت را انجام مي دهد ؟

برای پاسخ به سوال اول باید رسالت شركت یا دامنه فعالیت هایی که شركت انجام می دهد تعریف شوند. پرسش دوم به انتخاب و تعیین اهداف شركت مربوط است. هر دو سوال کمک می کنند تا به تعریف درستی از فعالیت دست يافت و چهارچوبی را برای فرآیند تجزیه و تحلیل ، انتخاب اجرا و ارزیابی در اختیار قرار مي دهند (ويليام،1386، ص20).

2-2-4-1 ) رسالت شركت[1] رسالت یک شركت منظور اساسی و منحصر به فردی است که آن را از شركت ها ي مشابه متمایز می سازد و دامنه عملیات آن را بر حسب محصول و بازار تعیین می نماید. رسالت یک بیانیه عمومی و دیرپا از نیت شركت است. رسالت حاوی فلسفه کسب و کار، راهبرد تصمیم گیران و متضمن تصویر ذهنی مورد نظر شرکت است. مفهومی را که شركت از خود منعکس می سازد و در زمینه محصولات وخدمات عمده و نیازهای مشترکی که شرکت برای ارضای آن ها کوشش خواهد کرد نشان می دهد. به اختصار، رسالت بر زمینه های محصول بازار و فن آوري مورد نظر شرکت به نحوی که ارزش ها و رجحان های استراتژیک تصمیم گیران را منعکس سازد تاکید می نماید (پيرس و رابينسون،1389، ص45).

لازم است كه شركت برای ادامه حیات و بقای خود مشروعیت داشته باشد. این مهم معمولاً از طریق انجام عملیاتی که توسط جامعه دارای ارزش است به دست می آید. البته بعضی فعالیت ها دارای ارزش بیشتری هستند و اولویت ها در طول زمان تغییر می نمایند. تعریف فعالیت شركت اولین اقدام در تجزیه و تحلیل استراتژی است. شركت هاي بسیاری دلیل اصلی وجود خود را تحت عنوان رسالت در یک جمله بیان می کنند. چنین تعریفی فلسفه اساسی فعالیت های آن شركت را نشان می دهند. این رسالت را معمولاً بنیانگذار شركت و یا استراتژیست ها(برنامه ریزان) تعیین و تدوین می کنند. رسالت، حلقه اتصالی است بین وظایف اجتماعی و اهداف مشخص تر شركت كه موجب مشروعیت آن می گردد. رسالت باید آن قدر روشن و مشخص باشد که راهنمای عملیات شرکت قرار گیرند. همین طور شركت ها باید اهداف مشخصی را تعیین کنند که بعداً بتوان از آن ها به عنوان راهنمای اندازه گيري پیشرفت کار و بهبود شرکت استفاده نمود. در عمل و در تصمیم گیری های روزمره شركت ها توجهی به بقای خود ندارند و رسالت تنها به صورت موضعی ایدئولوژیک باقی می ماند که هرازگاه برای مشروعیت بخشیدن به فعالیت های شركت آن را یادآور می شوند. و در عوض آن چه که ذهن دست اندرکاران شركت را مشغول می دارد اهداف مختلفی است که عملکرد شركت را  بهبود می بخشد. بنابراین رسالت باید نوعی باشد که از آن در ارزیابی تصمیمات استراتژیک استفاده گردد و در غیر این صورت به عنوان سخنی بی محتوا باقی خواهد ماند. بر اساس آن چه گفته شد در تدوین بیانیه و تعریف فعالیت موسسه[2] باید ضوابط زیر را مراعات نمود (ويليام،1386، ص ص 22-20) :

  • بيانيه باید تا حد امکان دقیق باشد.
  • بیانیه باید اجزا اصلی استراتژی را بیان نماید.
  • بیانیه باید نشان دهد که چگونه به اهداف شركت می توان دست یافت.

2-1-4-2 ) اهداف[3] شركت – مقاصدي را که سازمان يا شركت می خواهند با وجود فعالیت خود بدان ها دست یابد اهداف می گویند. معمولاً شركت ها اهداف مختلفی را دنبال می کنند. ادامه سوددهی،كارآيي (به طور مثال هزينه كمتر) بهبود عملكرد، رضایت و بهبود کارکنان ، کیفیت کالاها یا خدمات و مسئولیت اجتماعی ، رهبری بازار، به حداکثر رساندن سود سهام یا قیمت سهام برای سهامداران، کنترل دارایی ها، انعطاف پذیری و خدمات اجتماعی را می توان از جمله اهداف سازمان ها و شركت ها به حساب آورد.بايد خاطر نشان نمود كه حتي ساده ترين شركت ها بيش از يك هدف را دنبال مي كنند (ويليام،1386، ص20).

شركت ها معمولاً بعضي از اهداف را در كوتاه مدت و بعضي را در بلندمدت جستجو مي كنند. نتیجه هایی که شركت در یک دوره چند ساله تعقیب می کند هدف های بلندمدت[4] شركت هستند. این اهداف نوعاً تمام یا برخی از حوزه ها از قبيل سودآوری ، بازگشت سرمايه ، موضع رقابتي ، رهبری فن شناختی ، بهره وری، روابط کارکنان ، مسئوليت اجتماعي و بهبود كاركنان را در بر مي گيرد. هر يك از اهداف بايد مشخص ، قابل اندازه گيري ، قابل دستيابي و سازگار با هدف هاي شركت باشند.اهداف بيانيه چيزهايي هستند كه از انجام مجموعه معيني از فعاليت ها در شركت انتظار مي رود. نتیجه های مورد نظر شركت طی یک دوره یک ساله هدف های سالیانه[5]اند. هدف های کوتاه مدت یا سالیانه همان زمينه های هدف های بلندمدت را در بر می گیرد. تفاوت آن ها عمدتاً از امکان و لزوم  مشخص تر بودن هدف های سالیانه ناشي می شود. به طور كل اهداف تدوين شده توسط استراتژيست ها داراي وزن زماني مي باشد (پيرس و رابينسون،389 ،ص ص50-49).

از آنجایي كه زمان و منابع محدود است اولویت بندی اهداف واجد اهمیت بسیار زيادي است. برای اندازه گیری و تعیین موفقیت هر هدف راه های گوناگونی وجود دارد. مثلاً برخی از اهداف بر اساس كارآيي[6] و بعضی بر اساس اثربخشی[7] سنجيده مي شوند. كارآيي نسبت خروجی[8] به ورودی[9] است و اثر بخشی نشان دهنده مقدار دستیابی به هدف است. بر اين اساس بعضی اوقات لازم است بین كارآيي و اثر بخشی مصالحه[10] برقرار شود. گاهی اوقات این مصالحه بین اهداف كارآيي بخش های مختلف شركت نیز پیش می آيد. این اساسی ترین عامل در بهینه سازی ناقص[11] است. چون هر نظام فرعی مشتاق كارآيي است کل نظام ممکن است اثربخشی خود را از دست بدهد. به طور مثال رئیس حسابداری وظیفه دارد سوخت شدن فروش های نسیه را کاهش دهد. در حالی که مدیر فروش وظیفه دارد میزان فروش را به حد اکثر برساند اگر هر دو به دنبال حداکثرکردن هدف خود باشند، بدون شک اختلاف ایجاد خواهد گردید. چون که فروش به برخی از طبقات خریداران سوخت شدن نسیه را افزایش می دهد و در این صورت لازم است مصالحه در اهداف واحدهای حسابداری و فروش انجام گردد. در اینجا باید اولویت اهداف کل شركت مبنا قرار داده شود .معمولاً ممکن است چنین اختلافی در بین بخش های مختلف شركت بروز نماید. راهنمای راه حل این گونه اختلافات تعریف دقيق رسالات است. برای مراحل اجرایی مدیریت استراتژیک لازم است اندازه گیری موفقیت در حصول به اهداف به روشنی تبیین شده باشند. در نهايت بايدخاطرنشان نمودكه اهداف، استراتژی نیستند. استراتژی وسیله رسیدن به اهداف است. استراتژی برای رسیدن به اهداف طراحی می شود. به طور مثال توسعه[12] يك استراتژي است و به خودي خود هدف تلقي نمي گردد. توسعه فروش و دارايي ها ممكن است عملكرد را بهبود نبخشد، اما كاهش[13] عمليات مي تواند كارآيي را افزايش داده و عملكرد را بهبود ببخشد. بنابراين توسعه وكاهش راه هايي هستند براي رسيدن به اهداف و هر دو ممكن است موجب افزايش عملكرد(رشد درآمد)شوند. به اين صورت ملاحضه مي گردد كه استراتژي براي رسيدن به اهداف طراحي مي شود .برای ضرورت داشتن اهداف و اهميت آن در مديريت استراتژيك چهار دلیل عمده وجود دارد (ويليام،1386،ص ص26-24) :

  1. اهداف به شركت کمک می کنند تا خود را در محیط خارجی تعریف نماید. بیشتر شركت ها باید حضور و وجود خود را توجیه نمایند و خود را در مقابل دولت و جامعه مشروعیت ببخشند. از طرفی با تدوین و اعلام اهداف می توان اشخاصی را که با این هدف ها موافقت دارند به همکاری جلب و جذب نمود.
  2. اهداف بین تصمیمات و تصمیم گیران هم آهنگی ایجاد می کند. اهداف اعلام شده توجه کارکنان را به استانداردهای رفتاری مورد نظر جلب می نماید. یقیناً اگر همه کارکنان از اهداف اطلاع داشته باشند اختلاف در تصمیم گیری کاهش خواهد یافت. اهداف چهارچوب محدوده تصمیم گیری هستند.
  3. اهداف استانداردهایی برای اندازه گیری و ارزیابی عملکرد شركت به وجود می آورند. اهداف استانداردهایی نهایی را که شركت خود را با آنها مي سنجد تأمین می نمایند. بدون هدف شركت هیچ اساس روشنی برای ارزیابی موفقیت خود در دست ندارد.
  4. اهداف نسبت به رسالات، مقصدهای قابل لمس و مشهودتری هستند. محصولات یک شركت معمولاً آشناترین چیزی است که اهداف شركت را به ذهن مردم می آورد رسالات و اهداف را باید در تمام مراحل فرآیند مدیریت استراتژیک به عنوان راهنمای تصمیم گیری در نظر داشت.

 

2-2-4-3 ) استراتژیست ها[14] مديريت راهبردي به سبب تلقي يكی از وظایف مديريت سطح بالا، در ميدان مسئوليت مديران بلند پايه است هرگز نمي توان طراحي راهبرد را به يكي از قسمت ها يا واحد هاي شركت محول كرد. اختيار پژوهش و تجزيه و تحليل مربوط به فرآیندهاي راهبردي تنها به متخصصان و مشاوران داده مي شود. در داخل شركت استراتژيست تنها مدير عالي است. البته ممكن است که افراد مختلف دیگری در تدوين اهداف و استراتژي شركت دخالت داشته باشند. از جمله هئیت مدیره، مدیران میانی، کارکنان برنامه ریزی تلفیقی[15] و مشاورین. مسئولیت نهایی و قانونی هر شركت با هئیت مدیره است. هیئت مدیره پاسخگوی صاحبان سهام است و باید وظايفي از جمله حفظ منافع سهامداران، حصول اطمینان از اقدامات لازم در جهت دستیابی به اهداف موسسه، تصویب تصميمات عمده مدیران در زمینه های مالی و عملیاتی، نمایندگی شرکت در مقابل سایر اشخاص و سازمان ها را به انجام برساند. مدیران عالی شركت مجریان رأس آن شركت هستند که مسئولیت ادامه حیات و موفقیت شركت را به عهده دارند. سمت آن ها می تواند رئیس هیئت مدیره ، مدیر عامل ، معاون اجرایی و مشابه آن باشد. نقش مدیر اجرایی برنامه ها[16] در توفیق مدیریت استراتژیک بسیار با اهميت است. وظيفه مدیر اجرایی برنامه ها عبارت است از تعریف فعالیت شركت و تطبیق کالا و بازار با منابع شركت به بهترین وجه. این شخص باید استراتژی را تدوین نموده و فرآیند مدیریت استراتژیک را آغاز نموده و فعال نگه دارد. بنیانگزاران[17] افراد دیگری هستند که می توانند در تدوین استراتژی نقش داشته باشند. بنیانگزاران کسانی هستند که شركت را از صفر شروع می کنند. کارشناسان برنامه ریزی تلفیقی متخصصانی هستند که آموزش تکنیک های مدیریت استراتژیک را دیده اند و به طور ستادی مدیران اجرایی را یاری می نمایند. اشخاص ديگري كه در تدوين استراتژي دخالت دارند ، ‌مشاوران مي باشند. اين افراد مي توانند در طراحي و اجراي نظام رسمي مديريت استراتژيك به شركت كمك نمايند (ويليام،1386،ص ص31-30).

استراتژیست ها داراي سه مسئولیت اصلی هستند :

  1. ایجاد بستري براي تغییر
  2. ایجاد تعهد و احساس مالکیت
  3. ایجاد توازن بین ثبات و نوآوري

2-2-4-4 ) محيط خارجي[18] و منابع شركت[19]از ديگر عناصر فرآیند مديريت استراتژيك محيط خارجي شركت است. مديريت راهبردي با نگاه به افق زماني بلند ، نهاده هاي محيط خارجي شركت را نيز بررسي مي كند. تغيير و تحولات در محيط خارجي يكي از عناصر تعيين كننده در تصميم گيري و اجراي مديريت راهبردي است. تغيير هر روزه محيط و بلند بودن افق زماني، شرايط عدم اطمينان در محيط را افزايش مي دهد. فرصت ها و تهديد هايي كه محيط به شركت عرضه مي كند كانون هاي تصميم مديريت راهبردي را تشكيل مي دهد. محيط خارجي شركت همه شرايط و عواملي كه بر گزينه هاي استراتژيك آن اثر دارند و نوعاً خارج از كنترل شركت هستند را در بر مي گيرد. محيط خارجي از دو بخش مرتبط به هم تشكيل مي شود كه عبارتند از : محيط عملياتي و محيط دور. محيط عملياتي ، عوامل و شرايط درون صنعت و وضعيت رقابت عملياتي خارج شركت كه بر انتخاب و دستيابي به تركيب هاي مختلف هدف و استراتژي تأثير دارند را در بر مي گيرد. بر عكس تغييرات محيط دور، تغيير در محيط عملياتي غالباً ناشي از اقدامات استراتژيك خود شركت، رقبا، مشتريان، استفاده كنندگان، تامين كنندگان و يا بستانكاران آن است. آخرين عنصر مديريت راهبردي منابعي است كه شركت در اختيار دارد. شركت با تكيه بر قابليت ها و منابعي كه داراست و با توزيع موثر منابع بين تركيبات مختلف كالا و بازار، تلاش مي كند در دراز مدت موفق گردد و توسعه يابد (پيرس و رابينسون ،1389،ص ص50-9 ).

 

[1] Mission

[2] Bussiness Difinition

[3] Objectives

[4]Long-Term Objectives

[5] Annual Objectives

[6] Efficiency

[7] Effectiveness

[8] Output

[9] Input

[10]Trade-Off

[11] Suboptimization

[12] Expansion

[13] Retrenchment

[14] Strategists

[15] Corporate Planning  Staff

[16] Chief Executive Officer (CEO)

[17] Entrepreneurs

[18] External Environment

[19] Firm’s Resources